تبليغاتX
بیراهه سکوت





























بیراهه سکوت

.آغاز همیشه یکسان است ، این پایان است که نشان می دهد راه و بیراه را

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

 گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود…

نوشته شده در سوم مهر 1390ساعت 12:7 توسط سایه خسته تر از شب|

                 مبهوتم از دلتنگی!!!

                              از جای خالی و نبودنت!

      و هنوز در پی آنم که چشم بگشایم و باور کنم همه چیز یک خواب بود...

نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:1 توسط سایه خسته تر از شب|

 

صدایش کرد! با اینکه می دانست صدایی نخواهد شنید،

اما آن که جواب می گیرد گوش نیست، دل است، و دل آرام می گیرد، پس از بغضی شاید شیرین!

نظرش را جلب کرده بود بیکرانه آسمان، و پرنده ای که آزاد و رها پرواز می کرد!

حرفهایش را دوباره با خود مرور کرد! شروع کرد! بلند بلند!

شاید لحظه ای با خودش فکر کرد: دیوانه شده ام؟ نه! مطمئناً نه!

هر آنچه در دل داشت به زبان آورد: می دانم هستی ! می دانم مرا خوب می بینی!

و می دانم می شنوی و مرا پاسخ خواهی داد.

صدایی در دلش تکرار می شد!

....

دلش آرام گرفت.

نوشته شده در یازدهم آبان 1389ساعت 15:3 توسط سایه خسته تر از شب|

باور نمی کنم! همه چیز که رو به راه بود!

چه شد؟

تو، تو قول دادی، قول دادی، به ماندن، به بودن، به همراهی شانه به شانه ات، اما، نیستی!!!

 می دانی این خورشید چقدر در آسمان تابیده است، اما، اما دیگر ندید حتی، سایه ما را در کنار هم!!

 این بود قول راستین تو؟؟؟ قول مردانه ات!!

من که همه چیز را باور کرده بودم!

من که هر چه داشتم برای قمار تو باختم! پس چه شد؟؟؟

دلم را این گونه مرهم شدی؟

بودن را این گونه باور کنم؟؟

نه !

حتی باور نمی کنم، این نبودن ها را!

حتی این حرف ها را!

کاش بودی حتی لحظه ای!

کاش بودی!

 کاش زندگی جور دیگری می شد! کاش سرنوشت بهتر از این ها رقم می خورد!

کاش خدا اینجا بود!

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی الحسن الحال !

الهی آمین...

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:3 توسط سایه خسته تر از شب|

...می دانی یعنی چه؟ می دانی این کلام چه می کند با دلی که سراسر ابهام است؟

 نه! نمی دانی! نمی دانی در کلمه به کلمه و در حرف حرف آن چه آرامشی نهفته است!

 شاید چون هیچ وقت با تمام وجود درکش نکرده ای.

هیچ وقت سرگردانی را با آن درمان نکرده ای.

 به راستی که هیچ کس را توانای آوردن کلامی از قرآن نیست و به راستی، قرآن معجزه است.

معجزه آرامش. معجزه است که تو را به باور می رساند.

گویی خدا نه به راستی خدا خود با تو سخن می گوید.خود خدا! باور می کنی؟

او اینچنین کلامی آهنگین برای تو می گوید تا تو را در آغوش گیرد، تا آرام شوی، تا به اوج برسی،

 تا او شوی و رها شوی از این زندان تن! تا...  

             

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:11 توسط سایه خسته تر از شب|

می نویسند سرنوشت را برای تو!

راه گریزی نیست! گویی محکومی به آن! محکوم!!!! محکومی به خوبی ها و بدی هایش!

 اشک ها و لبخند هایش! سختی و آسانی اش! عشق و نفرتش!

این سرنوشت توست! و تو لحظه لحظه آن را طی می کنی! همچون راهی به سوی مقصدی!

قدم به قدم!!!

تو خوبی می خواهی، آرامش، عشق، خوشبختی! اما زندگی همیشه اینها نیست!!!

بدی را به تو نشان می دهد تا بفهمی خوبی چیست!

سختی را به تو می چشاند تا طعم آسانی در کامت معنی دهد!

نوشته شده در هفدهم اسفند 1388ساعت 11:42 توسط سایه خسته تر از شب|


آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا دراتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها درزندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »
من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.
پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید.

نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت 11:45 توسط سایه خسته تر از شب|

عشق حقيقي مي گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم... او رفت, تنها ماند .زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد. از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو... گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد. گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالي خوش. گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود است. گفت: خواستن و تملک است , گرفتن است. گفت: عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود عشقهاي ساده اينجايي و عشقهاي نزديک و لحظه اي . گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي... گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايي که بايد آن را بسازي. گفتم:عشق درد است درد تولدي نو . عشق تولد است به دست خويشتن . گفتم: عشق رفتن است عبور است , نبودن است. گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است. گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر ... به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است . راز بين من و توست ,بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد . مگر به مرگ!

نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت 12:45 توسط سایه خسته تر از شب|


آخرين مطالب
» فقط گاهی....
» حسرت روزهای بودنت...
» درد و دل
» قول
» معجزه باور
» سوال بی جواب!
» تاثیر گذاری!!!!
» عشق
» بی خبری
» صدای باد
Design By : Pars Skin