حرف هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه ميكني . . .
وقت رفتن است ،
باز همان حكايت هميشگي ،
پيش از آنكه با خبر شوي لحظه عظيمت تو ناگزير مي شود .
اي دريغ و حسرت هميشگي ،
ناگهان چه زود دير مي شود .


گفتمش : دل می خری؟
پرسید : چند؟
گفتمش : دل مال تو تنها بخند .
خنده کرد و دل ز دستانم ربود ،
تا به خود باز آمدم او رفته بود ،
دل ز دستش روی خاک افتاده بود ،
جای پایش روی دل جا مانده بود .

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هو شیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند که مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
افشین یدالهی

دلم رابه نام تو کرده ام .
تا همیشه خود را در آغوش تو احساس کنم؛ و دوستت دارم را از خانه ای
فریاد کنم که فقط برای تو سراسرش را آذین بسته ام .
گرد سالهای دور بودنت را مدتهاست از جای جایش زدوده ام؛ تا سر انجام روزی
عطرتو تمام فضایش را پر کند.
سرایش را چراغانی کرده ام که من نور را فقط با تو دوست دارم.
کویش را با اشکهایم آب پاشی کرده ام ، با تنها مرهم روزهای نبودنت ،
تنها داراییم ،تا وقتی آمدی عطر شوق وجودم را در میان بوی نم چشمانم
احساس کنی.
حال دلم با ارزش ترین داراییم شده است ؛
چون آن را الی الابد ازان تو کرده ام.
مرا در آغوش بگیر که مدتهاست هیچ پناهی نداشته ام.
ای اله مجیر من.






