این بار سهم بی راهه ام تنها سکوت بود.
همانی که روزهایم را به شب می رساند.
این روز ها سخت و سنگین می رود عقربه های ساعت دیواری اتاق.
گویی دلتنگی این روزها بیشتر نمود می کند.
سال هاست زمان به کندی می گذرد.
نه!
تمام ثانیه های نبودنت به همین سختی می گذرد.
اما همه این روزها را به این امید می گذرانم،
که روزی تو بیایی و مرهمی برای سکوتم شوی.
تویی که سال هاست وعده داده اند که می آیی!
در جمعه ای که دیگر غروبش دلگیر نخواهد شد.





