حق با من بود؟
دیدی راست می گفتم! دیدی دلت تنگ نشد! دیدی چه آسان از یادت محو شدم،
گویی نه روزی مرا دیده بودی، نه مرا می شناختی و نه حتی . . .!
می دانی، بعضی وقت ها از خودم می پرسم واقعاْ تو راست می گفتی؟ پس چه طور،
چنین ناگهان، همه چیز تمام شد!
و تو حتی یادت رفت عطر یاس های باغچه را، بوی تمام روزهای خوب را!
یادت رفت رنگ روزهایی که قول می دادی بر می گردی و دلت تنگ می شود، اما . . .!
همان روزهایی که آسمان همچون من، بغضش را در گلو فرو می برد و اشک هایش
را نگه می داشت برای روزهای مبادا!
امروز همان روزهای مباداست!
روزهایی که دیگر اشک هایم بی اراده، آرام آرام، لحظه هایم را پر می کنند و
کلماتی که هرگز مجال گفته شدن پیدا نکردند، امروز بی بهانه، به روی برگه های سفید،
ردی از سیاهی روزهایم بر جای می گذارند!
کاش تنها لحظه ای یادت می آمد بوی یاس را!





