صدای باد او را می برد تا انتهایی که نمی دانست چه مفهومی دارد.
گویی این همهمه خبر از روزهای تلخی داشت که هرگز وعده اش را نداده اند.
دلش آشوب بود و زوزه های باد خراب ترش می کرد.
کاش تمام می شد این صدا.
دلش می خواست می رفت.
تا همان انتهای بی مفهوم.
شاید آنجا روزها رنگی دیگر داشتند.
نه!
رفتن تقدیر او نبود. هنوز پیمانه اش خالیست.
و این صدا تمامی نداشت.از لا به لای هوهوی وحشی باد پرنده ای بی پروا آواز می خواند.
شاید او خبری از روزی دیگر داشت.
همان روزی که باران می بارد و می شوید این غم ها را...






