<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیراهه سکوت</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/</link>
<description>آغاز همیشه یکسان است ، این پایان است که نشان می دهد راه و بیراه را.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 08:15:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تاثیر گذاری!!!!</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. &lt;BR&gt;او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. &lt;BR&gt;آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: &lt;BR&gt;« من آدم تاثیرگذارى هستم.» &lt;BR&gt;سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. &lt;BR&gt;آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. &lt;BR&gt;یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید. &lt;BR&gt;مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند. &lt;BR&gt;رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند. &lt;BR&gt;رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. &lt;BR&gt;مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد. &lt;BR&gt;آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: &lt;BR&gt;«من آدم تاثیرگذارى هستم.» &lt;BR&gt;سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم. &lt;BR&gt;مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم. &lt;BR&gt;امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. &lt;BR&gt;پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» &lt;BR&gt;من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا دراتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. &lt;BR&gt;فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند. &lt;BR&gt;مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها درزندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: &lt;BR&gt;« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. » &lt;BR&gt;من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. &lt;BR&gt;پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 08:15:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;عشق حقيقي مي گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم... او رفت, تنها ماند .زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد. از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو... گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد. گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالي خوش. گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود است. گفت: خواستن و تملک است , گرفتن است. گفت: عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود عشقهاي ساده اينجايي و عشقهاي نزديک و لحظه اي . گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي... گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايي که بايد آن را بسازي. گفتم:عشق درد است درد تولدي نو . عشق تولد است به دست خويشتن . گفتم: عشق رفتن است عبور است , نبودن است. گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است. گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر ... به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است . راز بين من و توست ,بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد . مگر به مرگ!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خبری</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>خبرم بی خبری است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید حتی، بی خبرم از روزگار خودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید آواز همان پرنده کوچک هم، همین خبر را می داد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر از روزگار سرد امروز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم به راه آسمان اشک می ریزم تا آن روز که بیاید خبری از آن که باید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 16:20:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدای باد</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>صدای باد او را می برد تا انتهایی که نمی دانست چه مفهومی دارد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویی این همهمه خبر از روزهای تلخی داشت که هرگز وعده اش را نداده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش آشوب بود و زوزه های باد خراب ترش می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش تمام می شد این صدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش می خواست می رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا همان انتهای بی مفهوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید آنجا روزها رنگی دیگر داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتن تقدیر او نبود. هنوز پیمانه اش خالیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این صدا تمامی نداشت.از لا به لای هوهوی وحشی باد پرنده ای بی پروا آواز می خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید او خبری از روزی دیگر داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان روزی که باران می بارد و می شوید این غم ها را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 392px; HEIGHT: 394px&quot; height=569 src=&quot;http://pie.midco.net/dougback/miscphotos/clay-colored%20sparrow.jpg&quot; width=506&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خوب که دنیا آخر ندارد.</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه زود خاطره ها کهنه می شوند و زمان می گذرد به سرعت نور.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;می روند روز ها از پی هم، و هنوز فردایی که منتظرش نشسته ایم، نیامده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گویی هر چه بیشتر می گذرد از فردا دورتر می شویم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خاطره ها را مرور می کنم! چه زود گذشت! و ما مشمول گذر زمان شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تلخ و شیرین خاطره هایم دیگر، یکی شده است! همه اش خوبی است! شیرین است چون شهد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;هر چه از تو رنگی دارد شیرین شیرین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;هر چند هنوز تلخ و گزنده است، انتظار!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چشم می دوزم به بی کرانه آسمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همانی که انتهایی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دلم آرام می گیرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حس می کنم این بی اتنهایی همان مفهومی است که نبودنش، طعم انتظار را،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تلخ کرده است. این یعنی زندگی تا ابد جاریست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوب که خدا هم همین قدر بی انتهاست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرمنده!</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سرم را انداختم پائین، مثل همیشه! وقتی دیدم دوباره زود قضاوت کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده تلخی زد و سکوت کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که هیچ نداشتم برای گفتن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرمنده بودم از حرف هایم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جرات نکردم چیزی بگویم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها زیر لب آرام گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ببخشید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و او مثل همیشه،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثل تمام لحظه هایی که هست، و من می بینمش، حتی مثل لحظه هایی که هست،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و نمی بینمش، در آغوشم گرفت، و من فهمیدم او همیشه مجیر است، اما من، نمی فهمم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سخت می گذرد این روزها!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هرچه تقلا می کنم که فراموش کنم، که بی تفاوت باشم، نمی شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه چیز بهانه می شود برای یاد آوری وعده تو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر حتی جرات نمی کنم که بپرسم واقعا وعده ات راست بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یا من تنها دل به کابوسی بی تعبیر بسته ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حرف هایی که  گفتی یادم هست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یادم هست وعده ای دادی که یوسفی در راه است، و وعده خود را تحقق پذیر خواندی ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سرزنشم کردی از شتاب در قضاوت در حق تو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دانم تو راست می گویی! یعنی باید راست بگویی! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از تو جز راستی صادق نیست! تو خدایی و عیب و نقص برای خدایان معنایی ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دانم همیشه با منی! در کنار من! نه! در وجود من! و من آرامش را تنها در وجود تو پیدا می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کمکم کن تا بگذرانم همه آنچه را که تو می خواهی بر من بگذرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمین!           &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2008 14:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیراهه!</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بیراهه بود اما بی راه نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سنگ صبور حرفهایی بود که گوش شنوایی برای شنیدن نداشت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرفهایی که شاید در هیچ راهی مجالی برای گفته شدن پیدا نمی کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیراهه نبود، راه بود. سکوت نبود، فریاد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرهم روزهای سخت، تنهایی ها، دلتنگی ها و نبودن ها بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما حیف! هیچ وقت، نه بیراهه ام پیدا شد، و نه حرفهایی که در دل داشتم شنیده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوتم همیشه سکوت بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی خیال حرفهای در گلو مانده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تولدت مبارک بیراهه سکوت هایم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                               &lt;IMG height=430 src=&quot;http://www.foto.ir/Photos/Gallery/5352.jpg&quot; width=323&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی یاس</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>حق با من بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدی راست می گفتم! دیدی دلت تنگ نشد! دیدی چه آسان از یادت محو شدم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گویی نه روزی مرا دیده بودی، نه مرا می شناختی و نه حتی . . .!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانی، بعضی وقت ها از خودم می پرسم واقعاْ تو راست می گفتی؟ پس چه طور،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چنین ناگهان، همه چیز تمام شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو حتی یادت رفت عطر یاس های باغچه را، بوی تمام روزهای خوب را!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادت رفت رنگ روزهایی که قول می دادی بر می گردی و دلت تنگ می شود، اما . . .! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان روزهایی که آسمان همچون من، بغضش را در گلو فرو می برد و اشک هایش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; را نگه می داشت برای روزهای مبادا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز همان روزهای مباداست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهایی که  دیگر اشک هایم بی اراده، آرام آرام، لحظه هایم را پر می کنند و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلماتی که هرگز مجال گفته شدن پیدا نکردند، امروز بی بهانه، به روی برگه های سفید،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ردی از سیاهی روزهایم بر جای می گذارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش تنها لحظه ای یادت می آمد بوی یاس را!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 06:12:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو</title>
<link>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                &lt;IMG height=568 src=&quot;http://www.foto.ir/Photos/Gallery/12577.jpg&quot; width=426&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواستم بگویم خداحافظ، اما، دیگر تکراری شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;               دوست داشتم  بگویم یرای همه روزهای بودنت،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                      برای قلب مهربان و صادقت،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                              و برای آرامش صدایت تا ابد ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواستم ببینمت تا برایت بگویم همه آنچه به زحمت،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                   در دل مخفی می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواستم بگویم دوستت دارم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                   اما دیگر دیر شده بود، حتی نشد که بگویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                    خداحافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           این بار هم سهم من سکوت شد و راه را به بی راهه رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                               بگذارتنها آرزو کنم روزهایت پر از خدا باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 11:49:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biraheyesokut&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>biraheyesokut</dc:creator>
<guid>http://biraheyesokut.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
